کلاس پنجم ما

در این وبلاگ به کارهای دانش آموزان کلاس پنجم ما پرداخته می شود

کلاس پنجم ما

در این وبلاگ به کارهای دانش آموزان کلاس پنجم ما پرداخته می شود

خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (7)

  با یاد ونام خدا 

  خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (7)

  سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید. هدفم از قرار دادن این مطلب در وبلاگ این است که شما با زندگی سخت و مشقت بار دانش آموزان گذشته آشنا شوید و از همه مهمتر قدر امکانات فعلی زندگیتان را بدانید و از اولیایتان سپاسگزار باشید که چنین امکانات و رفاهیاتی برایتان فراهم کرده اند. 

  وسایل بازی

 

  به خمیر اسباب بازی اشاره داشتم. زمانی که سالهای اول ابتدایی را می گذراندیم،  در ساعات بیکاری معمولا گل بازی هم می کردیم. به علت وضعیت خاص منطقه و نبود فاضلاب، مواد اولیه ! هم  به وفور پیدا می شد. هر جا که نگاه می کردی آب زاید منازل بود که در سطح زمین جاری بود و ما هم با همان اندیشه ی کودکانه از گل موجود، مجسمه هایی به اشکال گوناگون البته از دید خودمان می ساختیم و با هم به قولی رفابت می کردیم . در پایان کار هم معلوم است، توپ وتشر مادر و گاهی گوشمالی مختصر به خاطر کثیف کردن لباس و دست و بالمان در انتظارمان بود.

  درساعات ورزش هم معمولا توپی به ما می دادند تا فوتبال بازی کنیم. گاهی هم  داژبال ( DODGEBALL ) بازی می کردیم یعنی همه به صورت دایره می ایستادیم و معلم یک نفر را انتخاب می کرد تا درون دایره بایستد. سپس توپ را به صورت اتفاقی به یکی از شاگردان داده و او سعی می کرد از همان فاصله دانش آموز وسط دایره را با توپ بزند و پس از آن توپ به هرکدام از دانش آموزان می رسید، سعی می کرد از همان فاصله با توپ به بدن نفر وسط ضربه بزند. بازی همینطور ادامه می یافت تا زمانی که توپ به بدن او برخورد می کرد و سپس ضربه زننده جای نفر وسط را می گرفت و بازی با انتخاب نفر اول برای زدن توپ ادامه پیدا می کرد.

  بیشتر مواقع هم کمربند بازی می کردیم یعنی به صورت دایره ایستاده و دستهایمان را پشتمان می گرفتیم. آموزگار کمربندی را درون دست شاگردی می گذاشت واوشاگرد سمت راستش را دنبال می کرد و سعی داشت با کمربند به او ضربه بزند تا زمانی که به جای قبلی باز می گشت. گاهی هم چشمان دو نفر را با دستمال می بستند و کمربندی را در دست یکی قرار می دادند و او نفر دیگر را صدا می زد و با شنیدن صدایش سعی می کرد در همان مسیر حرکت کرده و با کمربند به او ضربه بزند. در همه حالت سعی می شد سگک کمربند آسیبی به شاگردان وارد نکند. هنوز هم خنده های از ته دل خودمان را در حین این بازی ها فراموش نکرده ام. حال وضعیت  ساعات  ورزش شاگردان امروزی را با آن زمان مقایسه کنید.

 به درس کاردستی هم اشاره بکنم که در بیشتر سالها ساعت راحت درسی ما بود. در طول سال تحصیلی شاید چند بار ناچار بودیم وسایلی را تحت عنوان کاردستی به کلاس برده و به آموزگار نشان دهیم. معمولا بچه ها با استفاده از تکه های چوب و نمد، تخته پاک کن درست می کردند که از قضا بسیار هم مورد نوجه مسئولین مدرسه بود. گاهی ابتکار به خرج داده و درون نعلبکی را دوغاب گچ ریخته و قالب نسبتا قشنگی درست کرده و آن را رنگ آمیزی می کردیم  یا درون حباب لامپی را پر از دوغاب گچ کرده و پس از سفت شدن گچ، حباب را شکسته و تکه تکه جدا می کردیم و کاردستی را به مدرسه می بردیم. 

خاطرات دانش آموز پنجاه سال فبل ( 6 )

  با یاد ونام خدا 

  خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (6)

  سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید. هدفم از قرار دادن این مطلب در وبلاگ این است که شما با زندگی سخت و مشقت بار دانش آموزان گذشته آشنا شوید و از همه مهمتر قدر امکانات فعلی زندگیتان را بدانید و از اولیایتان سپاسگزار باشید که چنین امکانات و رفاهیاتی برایتان فراهم کرده اند. 

نوشت افزار

  در کلاسهای بالاتر استفاده از خودکار و عموما خودکار بیک رایج بود. آن زمان خبری از روان نویس های مختلف، خودکارهای شیک و گران قیمت و قلمهای رنگارنگ امروری نبود و تنها اگر می توانستیم، خودکارهای بیک را استفاده می کردیم و الحق که خوب هم کار می کردند و تا همین اواخر هم رکورددار بودند گرچه در سالهای اخیر شاید به علت کیفیت ضعیف خودکارهای بیک موجود، وجود انواع قلمهای شیک و تنوع سلیقه ی بچه ها و اولیا، دیگر رونق گذشته را ندارند. استفاده ازخودنویس به علت گرانی آن و نیز نیاز به جوهرو مشکلات دیگرچون گم شدن احتمالی و جوهرپخش کردن و .... ، در بین ما عوام رسم نبود. در آن زمان  تنها خودنویس های پارکر و سناتور در بازار موجود بود که فقط گروه معدودی قادر به خریدن و استفاده از آن بودند و راستش را بخواهید استفاده از خودنویس نوعی اظهار فخر هم محسوب می شد. جز کارکنان مدارس که برای نوشتن کارنامه و دفاتر اداری آموزشگاه حتما باید از این وسیله ی تحریر استفاده می کردند، دیگران صرفا برای نوعی به رخ کشیدن خودنویسی در جیبشان می گذاشتند.

  زنگ درس نقاشی هم وضعیت خودش را داشت  و طبق معمول عده ی کمی وسایل لازم ! را داشتند. از دفتر جداگانه برای نقاشی خبری نبود و خیلی که هنر می کردیم یک برگ کاغذ  A4  آن هم از طریق بچه های شرکت نفتی گیر بیاوریم و در آن به اصطلاح نقاشی بکشیم . عده ی کمی مداد رنگی داشتند و بقیه هم با خواهش و استفاده از رابطه ی دوستی و از این قبیل، از وسایل آنها استفاده می کردند. بیشتر آموزگاران خود توانایی هنری لازم را نداشتند و درنتیجه دانش آموزان از کتابچه هایی که در آن نقاش های متعددی چاپ شده و به کتاب هنر معروف بودند استفاده می کردند. بچه ها از این کتابها به عنوان الگو  استفاده می کردند و به این نکته هم توجه کنید که همه هم توان خرید اینگونه کتابها رانداشتند.

  در آن زمان نوعی مدادرنگی در بازار بود که فقط شش رنگ داشت و جعبه ی آن به ابعاد تقریبی هفت در ده سانتیمتر بود. جعبه از جنس مقوا و زود هم خراب می شد گرچه معمولا خود مداد رنگی ها هم با وجود مدادتراش هایی که گفتم و به خاطر جنس نرم مغزه ی آنها، زیاد دوام نمی آوردند. بعدها نوع دوازده تایی آن هم به بازار آمد و کم کم مدادرنگی  با جعبه ی فلزی مد شد که آن را هم اولین بار در دست بچه های  کارمندان شرکت نفت دیدیم !.

  درس خوشنویسی هم از دروسی بود که زمان  کلاسش بیشتر به مرور درس های دیگر چون ریاضی اختصاص داده می شد و وضعیتی شبیه به نقاشی داشت با این تفاوت که وسایل لازم این درس یعنی قلم نی و دوات،  مشکلات زیادی ایجاد می کرد که مهمترین آنها پخش شدن و یا ریختن جوهر و کثیف شدن دست و صورت و لباس بچه ها  بود. تراشیدن نوک قلم نی که معمولا به وسیله ی تیغ اصلاح صورت انجام می شد سبب می شد دست بچه ها بریده و زخمی هم  بشود.

خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (5)

  با یاد ونام خدا 

  خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (5)

  سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید. هدفم از قرار دادن این مطلب در وبلاگ این است که شما با زندگی سخت و مشقت بار دانش آموزان گذشته آشنا شوید و از همه مهمتر قدر امکانات فعلی زندگیتان را بدانید و از اولیایتان سپاسگزار باشید که چنین امکانات و رفاهیاتی برایتان فراهم کرده اند. 

  نوشت افزار

  در مورد نوشت افزار هم بگویم که خالی از لطف نیست. اگر امروزه انواع مدادتراش، پاک کن،  ماژیک ، خمیر اسباب بازی ، مداد رنگی، آب رنگ ، رنگ گواش و پاستل و  .... در کیف بچه ها یافت می شود، در آن زمان تمام تلاش ما این بود که یک مداد پاک کن دار و یک مداد تراش داشته باشیم ، که معمولا هم نداشتیم. کمی که بزرگتر شدیم از مداد های سیاه بدون پاک کن استفاده می کردیم که به علت داشتن شکل یک شیر روی آن، به مدادهای شیرنشان معروف بودند و انصافا کیفیت خوبی هم داشتند . یادم می آید نوعی پاک کن در بازار بود که مقطعی به شکل متوازی الاضلاع داشت و به سه رنگ بود و از پاک کن های شیک و متنوع و گران قیمت امروزی هم خبری نبود. مدادتراش هم یکی دیگر از مشکلات ما بود که معمولا از جنس لاک و بسیار شکننده بود و اغلب هم سریع کند می شد و در نتیجه سبب شکسته شدن نوک مداد، تراشیدن مکرر و ازبین رفتن سریع مداد می شد. گم شدن سهوی وعمدی آن هم از دیگر معضلات ما بود.

  در آن زمان بهترین و جدیدترین وسایل را در میان تجهیزات شرکت نفت می دیدیم، از آن جمله می توان به مدادتراش هایی اشاره کرد که بدنه ی فلزی ( آلومینیومی ) داشته و بسیار محکم هم بودند ولی متاسفانه طبق معمول فقط در اختیار ارباب مال و ثروت بودند و عوام از آن بی بهره . شاید باورش مشکل باشد ولی گاهی که یکی از همکلاسی ها و یا هم مدرسه ای ها  به طریقی یکی از این مدادتراشها را به دست می آورد، که معمولا هم دست چندم و از رده خارج و مستعمل بودند،  بقیه با چه شوق و لذتی به آن نگاه می کردیم و ته دلمان آرزو داشتیم ما صاحب آن بودیم . به همین علت بود که همه آرزو داشتیم زودتر دیپلم بگیریم و در شرکت نفت استخدام شویم ، آرزویی که حتی به صورت جوک هم درآمد و مدتها ورد زبان مردم بود.

   برای اولین بار در یکی از ادارات شرکت نفت  مداد تراش هایی را که روی میز نصب می شد دیدم و همیشه دوست داشتم یکی از آنها را داشته باشم  گرچه اگر هم می داشتم، در خانه ی ما میزی نبود که تراش را روی آن نصب کنم . به همین علت سالها بعد که مشغول کار شدم یکی از این نوع تراشها را خریدم تا بچه هایم استفاده کنند ولی همیشه آن آرزوی گنگ قدیمی را در دل داشتم ، از همان آرزوهایی که هیچگاه برآورده نشد.

خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (4)

  با یاد ونام خدا 

  خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (4)

  سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید. هدفم از قرار دادن این مطلب در وبلاگ این است که شما با زندگی سخت و مشقت بار دانش آموزان گذشته آشنا شوید و از همه مهمتر قدر امکانات فعلی زندگیتان را بدانید و از اولیایتان سپاسگزار باشید که چنین امکانات و رفاهیاتی برایتان فراهم کرده اند. 

                     

   ازچتر خاطره ی خوشی ندارم به همین علت حالا هم  دست نمی گیرم. ما چـترنداشتیم ( حسرت نداشتن چتر را به بقیه ی موارد حسرت زا اضافه کنید ). یک روز که به مدرسه می رفتم،  مادرم چتر همسایه را امانت گرفت و به دستم داد از قضا در بین راه باد تندی وزید و چتر را خراب کرد. من که استفاده نکردم وبعداز برگشتن به منزل، مادرم ناچارا چتررا به یکی از مغازه داران محل که کارتعمیراتی انجام می داد سپرد تا تعمیر کند. بی فکری را ببینید که البته از نداری سرچشمه می گرفت، یادم می آید که بیش از نیمی از قیمت یک چتر سالم دستمزد دادیم، چتر هم که درست نشد و کاملا معلوم بود که دستکاری شده است ( سرزنش همسایه بماند ).

خا نه ی ما کنار مرکززبان ارتش یا اداره ی ابزار دقیق شرکت نفت بود. این ساختمان از ابتدای دهه ی 1350 در اختیار اداره ی بهزیستس مسجدسلیمان قرار داده شده است. هـنگام رفتن به دبستان سینا مغازه ای سرراه مابود که به نام صاحبش به مغازه ی شرف الدین، معروف بود. درکناراین مغازه که تقریبا همه چیز داشت، آلـونک کوچکی بود که بـه نام صاحبش دکـه ی عمو یـاستـان نام گرفته بود. وقتی که وضع مالی خانواده خوب بود ( که اکثرا هم اتفاق نمی افـتـاد )، یـک سکه ی یک ریالی به ما می دادند. مـوقـع رفـتـن نصف آن را که ده شاهی بود تخمه آفتاب گردان یا بادام شور می خریدیم ودر برگشتن بقـیه اش را. درازای ده شاهی یک  پیمانه،  به اندازه ی یک استکان چای خوری  تخمه یا بادام درجیب لباسمان می ریختیم. شاید باورنکـنید بـالاتـرین خـوشی زندگـیـمان هـمین لحظات بود (خوشبختی یعنی سطح توقع پایین ). به راستی که چنان اولـیای مطیعی را چنین فـرزندانی باید. گاهی تصنیف های آوازیا عکس هنرپیشه هارا می خریدیم که معمولا بعد از آن کتک می خوردیم. درکناراین مغازه  ودکه یک بخار عمومی بود که زمستان هنگام رفتن به مدرسه ویا برگشتن، خودمان راکمی گرم می کردیم. تازه حسرت می خوردیم که چرا این بخار نزدیک منزل ما نیست ( واقعا رژیم حق داشت هربلایی دلش بخواهد سرمابیاورد )

علاوه براینها یک نفر دیگرهم جلو دبستان سینا بیسکویت، شیرینی، آدامس ودیگرتنقلات می فروخت که ساکن کوی شهید موسوی و اسمش فریدون  بود. اوکاملا نابینا بود و هرروز دکه ی کوچکش را که روی چهار چرخ حرکت می کرد، از کوی شهید موسوی تا جلو دبستان سینا می آورد وتا عصر همانجا می ماند و سپس به منزل بر می گشت.

خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (3)

  با یاد ونام خدا 

  خاطراتی از یک دانش آموز پنجاه سال قبل (3)

  سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید. هدفم از قرار دادن این مطلب در وبلاگ این است که شما با زندگی سخت و مشقت بار دانش آموزان گذشته آشنا شوید و از همه مهمتر قدر امکانات فعلی زندگیتان را بدانید و از اولیایتان سپاسگزار باشید که چنین امکانات و رفاهیاتی برایتان فراهم کرده اند. 

  یکی از خاطرات همه ی ما پسرها مربوط به اصلاح موی سربود. آن زمان دانش آموزان ابتدایی باید موهای خود را ماشین می کردند یا به اصطلاح  از ته می زدند. معمولا دوهفته یکبار این کاررا می کردیم و آن هم هفته ای که سازمان ظهربودیم و شنبه صبح بیکار. بیشترمواقع به علت بازیگوشی فراموش می کردیم و نزدیک ظهرکه یادمان می آمد با عجله  پنج ریال از مادر می گرفتیم و به سلمانی ( آرایشگاه ) می رفتیم. در بازار چشمه علی سه آرایشگاه وجودداشت.  یکی ازآرایشگرها بخشی ازمغازه ی خیاطی آقای محمد پناهی را اجاره کرده ودر آن مغازه اش را راه انداخته بود ( محل خیاطی آقای پناهی فعلا به سوپرمارکت تبدیل شده و بخشی از آن که آرایشگاه شده بود، اکنون خالی است ). ما بیشتر پیش او می رفتیم. اوهم که می دانست ما عجله داریم، با شتاب زیاد کاررا شروع می کرد ومی خواست سرعده ی بیشتری را اصلاح کند چون درآمد خوبی بود. ماشین های اصلاح، دستی و کهنه بود و بیشترمواقع موهای ما درآن گیرمی کرد واو اول با قرولند سعی می کرد موهارا آزادکند و چون موفق نمی شد یک مرتبه آنرا می کشید و موهای مارا هم از بیخ در می آورد و درمقابل درد ما با حالت خاصی می گفت: بزرگ میشی یادت میره. روزهای شنبه روز درآمد آرایشگرها بود و هرکدام حداقل موی سر حدود بیست نفررا اصلاح می کردند که رویهم ده تومان عایدشان می شد و برای آن روز عالی بود گرچه تا آخرهفته مچ دستشان درد می کرد. هنوز وقتی از مقابل آن مغازه رد می شوم، گرچه دیگر آرایشگاه نیست ولی همان صحنه هایادم می آید. برخی از بچه ها هم بودند که چون پول ( یعنی پنج ریال ) برای اصلاح موی سرشان نداشتند، پدر یا مادرشان در خانه با قیچی موی آنها را کوتاه می کردند.  البته سعی داشتند که این کار را با مهارت انجام دهند ولی خود شما بهترمی توانید نتیجه ی کار را پیش چشم مجسم کنید.

 

  روزهای شنبه نظافت بچه ها را نگاه می کردند ( چه نظافتی ) ! یکی از موارد ناخن ها بود. اکثرا ناخن گیری در کار نبود و بزرگترها ناخن بچه ها را با استفاده از تیغهای کهنه ی صورت تراشی کوتاه کرده و اعلب بخشی از گوشت زیر ناخن را هم با آن می بریدند و چه دردی!. معمولا به علت بازیگوشی کوتاه کذئن ناخنها را فراموش می کردیم و سرصف یادمان می آمد و سعی می کردیم با دندان آنها کوتاه کنیم. فکر می کنم بیشترماها به همین علت، عادت  به ناخن جویدن پیدا کرده ایم.